ماجرای خونه و ماشین
از اواخر مرداد من و بابایی اومدیم خونه مامان بزرگ اینا.بالاخره بابایی یه کار دولتی پیدا کرد.کار آزاد و شرکتی فایده ای نداره.چون تکلیف کارش کاملا مشخص نبود خونه نگرفتیم.قبلش شهرستان زندگی می کردیم.نذاشتن به موقع خونه رو برای فروش بذاریم.تو پاییز گذاشتیم که بازار راکد بود.نه سرمایه ای داشتیم نه مشتری برای خونه پیدا میشد.مجبور شدیم ماشین نازنینمونو برای خونه بفروشیم.خیلی حرصم گرفت.اگه خونه رو به موقع برای فروش میذاشتیم مجبور نمیشدیم ماشینو بفروشیم.هنوزم غصه ماشینو میخورم.یه خونه نزدیک مامان اینا گرفتیم.البته یه ماشین دیگه گرفتیم.ولی یه کوچولو سرمون کلاه گذاشتن.کمیم خرج داره.بابایی گفت نمیخوامش.الان ده روزه که اونم فروش نمیره.بی ماشین شدیم.
ده روز پیش(بیست و دوم آبان(روز تاسوعا))رفتیم اسبابمونو که از قبل جمع کرده بودیمو بار زدیم آوردیم.تا شب خالی کردنش طول کشید.نزدیک یه هفته طول کشید تا تمام وسایلارو چیدم.تنهاییی با این وضعیت سخت بود.
هر روز نزدیک ظهر میام خونه مامان اینا.البته همیشه مامان زنگ میزنه میگه نیومدی.بابایی هم میاد اینجا.تا شب میمونیم بعد برمیگردیم خونه.هنوز زندگیمون رو قلتک نیفتاده.



ماجرای خونه و ماشین
